|
کوچه باغ شعر وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران نواي دل انگيزي شد، چه فرقي ميکند برگ سبز کدام درخت بودي
|
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشهی من ثبت میشود این لحظهها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من میخواستم که گم بشوم در حسار تو
احساس میکنم که جدایم نمودهاند همچون شهاب سوختهای از مدار تو
آن کوپهی تهی منم آری که ماندهام خالیتر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه میرود تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو هشدار میدهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانهی عسرت، مس مرا ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 10:36 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم*
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟! که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد؟ که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم ...
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 10:20 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
دوباره واژه به واژه ترانه می بافم برای بودن با تو بهانه می بافم و تارهای نگاه تو را که بی همتاست به پود خاطره ای عاشقانه می بافم درون خانه ای از التماس دستانم تمام شعر تو را عارفانه می بافم به این امید که فردا دوباره می آیی دعای وصل تو را من شبانه می بافم دوباره قصه مرداب را نگو بانو... تو فرصتی بده خود را روانه می بافم شبیه رود بزرگی که در پی دریاست نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم درخت زندگیم ریشه کن شده اما امید زندگی من: جوانه می بافم
اگر اراده کنی می رسم به آغوشت
و توی قلب تو من آشیانه می بافم [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 9:44 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
عادتم شده در عشق، گاه گفتگو کردن خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن
گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن
بایدش چو ایینه با تو روبرو کردن
یا زعشق جان دادن، یا به درد خو کردن
تا تواند از دستت شکوه مو بمو کردن
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کرد [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 9:38 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
افتاده دو چشمان تو در مردمک من انگار اثــــر کـــــرده دوباره کلک من تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم درنامـــه نوشتــــم نگزیده است کک من باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من! ! ! [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 9:49 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست من در فضای خلوت تو خيمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:45 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:44 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من این جمله که برای بیانش به چشم تو افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین ! وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز! زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:43 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم تا كي به اهل ِ دهكده بيداد مي شود؟ خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن موسي ، دل ِ من است كه نوزاد مي شود با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان
رسيده ام اي ابروان ِوحشــي ِتو لشكر ِ مغول! پس كي دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟ در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:43 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من بدهد چشم های تو هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان حس می کنم که قافیه هایم عوض شود جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود سهراب ِ شعرهای من از دست می رود حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد تن داده ام به این که بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم ! وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:41 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:40 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:38 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 20:24 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
مدامم مست میدارد، نسـیم جعد گیسویت
خرابم میکند هردم، فریب چـشم جادویت اگـر خـواهی که جاویـدان جهان یکسر بـیارائی صبا را گـو که بـردارد زمـانی بـرقـع از رویت و گـر رسم فـنا خواهی که از عـالـم بر انـدازی بر افشان تا فـرو ریزد هـزاران جان ز هر مویت مـن و بـاد صبا مسکین دو سرگـردان بی حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 20:22 ] [ وحید احمد ادیب معصومی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |